یادداشت دیشب

میخواهم نجات دهم این خود درمانده را...

نمی‌دانم، شاید چیزهایی در زندگی باشد، که از آن بی‌خبرم. شاید تلخی‌ها، پنهان‌گر شیرینی گوارایی باشند. یا شاید همه چیز خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها باشد. گاهی یک نفر قربانی می‌شود، به همین سادگی!

دل بیش از این حرف‌ها، حرف دارد برای گفتن. مجالی نیست و گوشی معتمد. و قبل از همه این‌ها، خسته‌ام، خسته از گفتن و شنیده نشدن. خسته از گریه‌های تنهایی از تنهایی. خسته‌ام از تنهایی در متن معنی و تکرارهای کوتاه و بلند از دردهایی تحمل ناپذیر و پناه بردن به همان دردها از همان دردها... دردناکتر از همه حیرانی من است و حیرتم از خویش که چه طور مثل کودکی از ترس پدر به پدر پناه می‌برد. و ای داد، این معنای کوچکی من باشد یا ضعف یا چیزی مثل آن‌ها...

نیمه شب است. حس آشنای آرامش، پس از سیاه کردن برگه‌ای، مرا به گذشته‌ها می‌برد. دریغ که همه خوبی‌ها و سرخوشی‌ها، رنگ خاطره به خود گرفته‌اند.

خدایا، باید فقط باشم تا پشتوانه‌ای گردم. خدایا مرا دریاب و راه درست را نشانم بده، همراهیم کن و به سان فرشتگانت، گناه را از من دریغ کن، که اگر چه فضیلتی نخواهد بود، رذیلتی نیز نباشد.

قرآن نزدیک من است...

/ 0 نظر / 7 بازدید